لينک Link

جمعه برای زندگی



"جمعه برای زندگی" امروز هم آمد.

امروز وسط سه چهار تا کار فکر می‌کردم که يک تغييراتی به اين "جمعه برای زندگی" بدهم که بوی کهنگی نگيرد. البته در يک ماه آينده يک کمی ممکن است از اين کارها نشود کرد ولی به زودی تغييرات رخ خواهد داد. فکر می‌کنم بهتر از اين بشود.

خوب امروز دو تا ويدئو در صفحه "جمعه برای زندگی" می‌بينيد و می‌شنويد. اولی‌اش را رضا گنجی معرفی کرده که فکر کردم ببينيد. خيلی بامزه‌س و لابد از دل بعضی‌ها هم خبر می‌دهد. بعد هم نوشته‌های امروز را دو قسمت کرده‌ام که باز منبعد که تغييرات رخ بدهد يک کمی هم اينطوری خواهد بود.

اين از موسيقی اول



video





پيام هاديان: سفرنومچه اروپا، قسمت دوم

محمد خواجه‌پور: کاربردها، نتيجه گيری‌ها

Katiana Murillo: Nature on the skin


و اين هم موسيقی دوم که اگر اهلش باشيد يک کمی عرق خودتان را درمی‌آوريد:





video





سونيا پورعظيمی: اسمش از خودش ترسناک‌تره

سعيد ضيايی: موومبر

پرشين سعيد واقفی: جام جهانی 2010

  لينک Link

بوروندی و باقی قضايا

من يک دوستی دارم که از کلاس اول دبيرستان در خرمشهر با هم رفيق شديم و هميشه جز دوستان نزديکم محسوب می‌شده. بعد از جنگ هم که تا يک جاهايی با هم آوارگی کشيديم تا بلاخره در يک حدود زمانی آمديم تهران. من با خانواده‌ برادر اين دوستم هم خيلی نزديک دوست بودم. يک پسر و يک دختر دارند. دوستم يک روزی آمد خانه‌مان گفت امروز ماشينم را از توی خيابان با جرثقيل بردم خانه. يک تويوتا کارينا داشت. گفتم يعنی تصادف کردی؟ گفت داشتم دختر برادرم را از خانه‌‌شان می‌بردم خانه‌ی مادربزرگ مادری‌اش (دختر برادرش هم آن موقع 6 ساله بود). وسط راه يک جايی ايستادم برايش بستنی بخرم. ماشين را پارک کردم و رفتم توی مغازه و برگشتم. تا نشستم توی ماشين دختر برادرم گفت عمو اين برای خودت. دنده ماشين را کنده بوده. يعنی اگر خودم نديده بودم باورم نمی‌شد. من هنوز که هنوز است از يادآوری موضوع به شدت خنده‌ام می‌گيرد. حالا امروز خيلی اتفاقی يک جايی خواندم که همان دختر الان خبرنگار حوزه‌ی زنان است و مدتی هم بازداشتش کرده بودند. گفتم يک خبری بدهم که اين بابا در 6 سالگی دنده‌ی تويوتا کارينا را از جا کنده حالا در 27 سالگی پا بدهد گردن‌تان را هم می‌شکند.

اين از بخش قدرت خبرنگاری.

امروز داشتم از دانشگاه می‌آمدم به طرف پارکينگ که ماشينم را بردارم. يک جايی از مسيرم متوجه شدم يک نفر دارد با عذرخواهی يک چيزی می‌پرسد. دقيق شدم ديدم از خودم دارد می‌پرسد. يک پسر سياهپوست با يک پيراهن زرد. نزديک که رفتم گفت اين آدرس کجاست؟ ديدم يک جايی بايد برود که پياده يکساعت می‌شود چون از وسط يک جنگل بايد عبور کند و خيلی خيلی بد مسير است ولی با ماشين 5 دقيقه هم راه نيست. گفتم بيا من می‌رسانمت. تا برسيم به ماشين يک کمی گپ زديم. معلوم شد اهل بوروندی‌ست که همسايه‌ی روآندا و تانزانيا و کنياست. توتسی هم بود. اصلن نمی‌دانستم که هوتوها و توتسی‌ها در بوروندی هم هستند ولی بعد که حرف زديم متوجه شدم که از جنبه‌ی جمعيتی در واقع يک گروه هستند که در دو کشور زندگی می‌کنند. سه سال پيش خودش و برادر و خواهرش آمده بودند استراليا. گفتم مادر و پدرت چطور شدند؟ گفت پدرم توی درگيری‌های بوروندی کشته شد و مادرم فقط توانست ما سه تا را با گروه‌های امدادی بفرستد بيرون و خودش الان در تانزانياست و دارد تلاش می‌کند بيايد استراليا. می‌گفت بعد از سودانی‌ها بزرگ‌ترين جمعيت افريقايی‌ها در استراليا متعلق به توتسی‌های بوروندی‌ست. نه که همه سياهپوست هستند تا باهاشان حرف نزنيد متوجه نمی‌شويد اهل کجا هستند. مثل آسيايی‌ها که به جز ژاپنی‌ها باقی‌شان را تا نپرسيد فکر می‌کنيد همه‌شان چينی هستند. خلاصه جالب بود. گفت دارد روابط بين‌الملل می‌خواند. وقتی داشت پياده می‌شد گفتم ازت عکس بگيرم اشکالی ندارد گفت نه. عکسش را گرفتم که ببينيدش:



اين هم از بوروندی شناسی در چند دقيقه.

يک چيزی می‌نويسم لطفن بهتان برنخورد. من خيلی زياد موسيقی محسن نامجو را دوست دارم. خيلی هم دوست دارم. منتها اين آلبوم آخ را هيچ جوری نمی‌شود تحمل کنم. هر چقدر که باقی آهنگ‌هايش را می‌توانم روزی ده بار هم بشنوم اين آلبوم آخ را به زور می‌شنوم. تازه نيست. يعنی بعد از مدتی که از انتشارش می‌گذرد به نظرم آمده تاريخ مصرف دارد در حالی که آهنگ‌های قبلی‌اش هنوز هم تازه هستند. نظری نداريد درباره‌اش؟

  لينک Link

از اين طرف از آن طرف

پلنگ آقا امروز يک دوچرخه جديد خريد. فکر کردم دزد محترم فقط دوچرخه را دزدیده بوده ولی از قرار کلاه و کفش دوچرخه سواری پلنگ آقا هم رفته بوده به باد فنا. اين را امروز که پلنگ آقا خيلی نو نوار شده بود متوجه شدم. 400 دلار داده دوچرخه خريده و کلاه و کفش هم حدود 200 دلار برايش آب خورده. بعد از مدت‌ها که دوچرخه‌اش را می‌بست پايين ساختمان امروز با همدیگر آمدند بالا. احتمالن از امشب دوچرخه را ببندد به پايه تخت خوابش.

اين از پلنگ آقا.

بلاخره رفتم واکسن آنفلوانزای خوکی را زدم. قرار است دو هفته ديگر صدايش دربيايد. خانمی که داشت واکسن می‌زد در يک چشم به هم زدن سوزن را فرو کرد توی دستم. يک جوری سرعتی عمل کرد که وقت نشد ببينم چی دارد تزريق می‌کند. طبق مقررات وزارت بهداشت استراليا تمام کسانی که واکسن می‌زنند بايد مشخصات‌شان را اعلام کنند که معلوم بشود چند نفر واکسن زده‌اند. يک ورقه دادند که پر کنم و يک ورقه که بخوانم. تا ورقه‌ی دوم را نخواندم واکسن نزد. گفتم لابد امتحان می‌گيرند.




اين هم از آنفلوانزای خوکی.

يک چيزی بابت همين آنفلوانزای خوکی در استراليا راه افتاده که توليد کنندگان مواد بهداشتی روزی صد هزار بار شکر می‌کنند که آنفلوانزا رخ داده. بلکه دستی دستی يک کاری کنند که چهار تا مرض مسری ديگر هم درست بشود. هر جا می‌رويد يک مايع ضدعفونی گذاشته‌اند که بفرماييد دست‌تان را تميز کنيد. همينطوری که حساب کردم ديدم چه مصرفی پيدا شده برای مايع ضدعفونی. بازار را ترکانده. البته از رعایت بهداشت کسی ضرر نکرده. اگر جايی ديديد حتمن استفاده کنيد.



اين هم در ادامه آنفلوانزا.

فصل امتحانات آخر سال دانشگاه‌ها در استرالياست و به سلامتی بازار تفلب هم به راه است خيلی شديد. آسيايی‌ها هم که روز به روز روش‌های جديد تقلب خلق می‌کنند. يکی از ممتحن‌ها يک پاک کن آورده بود که تمام چهار طرفش را تقلب نوشته بودند. يک خودکار هم بود که به نظرم با ليزر تقلب نوشته بودند روی بدنه‌اش. در مورد تقلب به نظرم هنوز هيچ قومی مثل هندی‌ها سرآمد روزگار نيستند. هر جوری فکر کنيد تقلب می‌کنند. خيلی هم سوراخ سنبه توی لباس و زندگی‌شان هست که همه جوره برای تقلب کردن استفاده می‌کنند. دو سال پيش به يکی‌شان نگاه کردم که رسمن خم شده بود روی ورقه‌ی کناری‌اش. چشم‌مان که به هم افتاد با انگشت اشاره کرد که مثلن يک ثانيه وقت بده. رفتم گفتم آدم حسابی يعنی چی؟ گفت داشتم سؤال اون يکی را نگاه می‌کردم که شبيه سؤال ورقه من هست يا متفاوتيم. فکر کنيد همه‌ی حضرات آمده بودند برای يک امتحان،‌ ورقه‌ها هم يکی بود. اصلن صاف توی چشم آدم نگاه می‌کنند دری وری تحويل‌تان می‌دهند.


اين هم از امتحانات.

از امروز يک وسيله‌ی دستم گرفته‌ام که از يک کيلومتری هم قابل تشخيص است. يک تور حشره گيری. قرار است روی مغز و غدد زنبور عسل کار کنيم. يک کمی گير و گرفتاری دارد تا اجازه استفاده از کندوهای آزمايشگاهی را بگيريم. گفتيم منت‌تان را نمی‌کشيم خودمان می‌رويم از دل طبيعت زنبور می‌گيريم. حالا البته دل طبيعت هم يعنی همين دانشگاه. با اين تور می‌شود زنبور گرفت منتها بدبختی‌اش اين است که برای درآوردن زنبور از توی تور يک دل شير می‌خواهد. نيش بزند افتاديد. يک جور زنبور هم در آزمايشگاه داريم که اصلن افريقايی‌ست و تزريق سم نيشش به يک فيل او را از پا درمی‌آورد. حالا افتاده‌ايم به زنبورگيری. بلکه همين روزها بزنيم به کندوداری و فروش عسل طبيعی.




اين هم از شروع تجارت عسل.

اين پارکينگ دانشگاه ما سه تا محل برای پارک کردن دارد. يکی‌شان سرپوشيده‌س که بايد 5 صبح برويد که جا پيدا کنيد. من که گاهی فکر می‌کنم بعضی‌ها ماشين‌شان را گذاشته‌اند آنجا با تاکسی می‌روند و می‌آيند. هر وقت می‌رويد همانجايی هستند که هميشه می‌بينيدشان. قسمت دوم روباز است که اگر تابستان باشد مثل حالا وقتی می‌رويد به قصد سوار شدن بايد با مايو برويد داخل ماشين که يک سونای مجانی هم رفته باشيد. زمستان هم که به لحاف کرسی نياز داريد. می‌ماند قسمت سوم. اين قسمت همه‌اش دار و درخت است و دو حالت دارد. اگر روز معمولی باشد بلافاصله بعد از خروج از پارکينگ بايد برويد کارواش چون پرنده‌ها جای سالم روی ماشين نگذاشته‌اند. خيلی هم مبادی آداب هستند و روی نشانه‌های همديگر کار نمی‌کنند. حالت دومش اين است که باد بيايد. در اين حالت عصر که می‌رويد سراغ ماشين فکر می‌کنيد نشسته‌ايد توی ماشين عروس. حالا امروز اينجانب راننده ماشين عروس شده بودم. تا توی بزرگراه همينطور گل به سر عروس می‌آمدم.




اين هم از عروسی.

  لينک Link

هفت روز هفته



روز اول. در يکی از ويدئوهای عبدالمالک ريگی خطاب به جمهوری اسلامی ايشان چيزی به اين مضمون می‌گويد که اگر شما کسی از ما را گرفتيد مبارک شما، اگر هم ما کسی از شما را گرفتيم مبارک ما. اگر کاری به جمله‌بندی نداشته باشيد چنين حرفی هسته‌ی اصلی تمام فعاليت‌های مسلحانه در تمام دنياست. در واقع وقتی گروهی وارد مرحله‌ی جنگ مسلحانه با يک حکومت می‌شود بر خلاف نفرات نظامی و انتظامی آن حکومت که ممکن است به زور به ميدان نبرد فرستاده شده باشند، تمام اعضای گروه مسلح مخالف با انتخاب و اختيار خودشان آمده‌اند به اين جنگ و کشته شدن هم برای‌شان افتخار است. البته نمونه‌های زيادی هم هست که مثلن در افريقا بچه‌ها را به زور می‌آورند به جنگ مسلحانه منتها در مورد آدم‌های بالغ اين ديگر صدق نمی‌کند. حرفی از ارزشگذاری نيست بلکه حرف از اين است که وقتی داستان جنگ مسلحانه می‌شود- در مقابل هر کس يا هر حکومتی- آن وقت مبنای قضاوت در مورد آدم‌های درگير فرق می‌کند. به نظرم اين که موضوع احسان فتاحيان را به عنوان يک نمونه موشکافی کنيم آنوقت متوجه می‌شويم که نمی‌شود همان منطقی را برای او به کار گرفت که مثلن برای دفاع از بهنود شجاعی يا فعالان سياسی يا معترضان به انتخابات به کار می‌گيريم. اين کار اتفاقن همان کاری‌ست که جمهوری اسلامی به شدت به آن علاقمند است تا با تغيير شکل اعتراضات موضوع اعتراض به انتخابات را با جنگ مسلحانه مخلوط کند. نتيجه‌ی اين اختلاط هم به ضرر معترضان است که نه در فکر جنگ مسلحانه هستند و نه از درگيری استقبال می‌کنند. احسان فتاحيان به هر دليلی که برای خودش محترم بوده به عضويت حزب کومله درآمده. مرام حزب کومله هم مقابله با جمهوری اسلامی‌ست و عليرغم سکوت چندين ساله‌شان ولی هنوز به طور رسمی به يک نهاد غير مسلح تبديل نشده‌اند. يعنی مثل شاخه سیاسی ارتش جمهوری‌خواه ایرلند يا همان شين فين، به طور علنی نگفته‌اند که ما از جنگ مسلحانه دست می‌کشيم. بنابراين از جنبه‌ی تشکيلاتی کومله هنوز در جنگ مسلحانه‌س و اعضايش هم برای ميهمانی رفتن دور هم جمع نشده‌اند. در واقع عضويت در کومله را با پذيرش درگيری و صدمه خوردن انتخاب کرده‌اند و اين تفاوت مهمی‌ست که بين آن‌ها و معترضان ديگر وجود دارد. اين که چرا احسان فتاحيان را با محاکمه‌ی سردستی اعدام کرده‌اند درست همان منطقی را دارد که سربازها در ميدان جنگ بدون محاکمه به طرف نيروهای طرف مقابل شليک می‌کنند. جمهوری اسلامی دارد با تلاش فراوان ندا آقا سلطان و بهنود شجاعی و احسان فتاحيان را در يک قوطی می‌گذارد و تمام قوطی را با هم می‌دهد دست معترضان به انتخابات تا منطق دفاعی‌شان را در هم بريزد. به نظر من راهش اين است که اگر دست‌مان می‌رسد کاری کنيم که کومله و دار و دسته‌ عبدالمالک ريگی هم اسلحه‌شان را بگذارند کنار. بقای حضرات جمهوری اسلامی وصل است به همين تفنگ بازی‌ها و نمونه‌ی دار و دسته‌ی رجوی در اين چند دهه‌‌ی گذشته بخوبی نشان داده که چقدر جمهوری اسلامی از فراری دادن مسعود رجوی سود برده. اين که هر کسی از ما را که گرفتيد مبارک‌ شما يعنی جمهوری اسلامی هم هر کسی را به هر دليلی که بگيرد می‌شود مبارک‌شان.

روز دوم. اگر نمی‌گفتند که هانس پیتر توئر کمیسر امور مربوط به حفاظت از اطلاعات شخصی در سوئيس است آدم فکر می‌کرد ايشان معاون قاضی سعيد مرتضوی‌ست که دارد درباره‌ی اينترنت اظهار نظر می‌کند. ايشان فرموده‌اند که "ارتفاعی که دوربین های گوگل از آن اقدام به تصویر برداری کرده‌اند مشکل زا است زیرا به کاربر امکان می‌دهد از بالای نرده، حصار و دیوار منازل و اماکن داخل این محوطه ها را ببیند". خوب است نگفته برای نواميس مردم مشکل درست می‌کند و پسرهای جوان از صبح تا شب نشسته‌اند از روی تصاوير گوگل دختربازی می‌کنند. اين حرف‌ها را يک آدمی زده که در کشورش ده دوازده تا چاقو و انبردست و قيچی را توی يک بسته‌ سر هم می‌کنند و با همان می‌شود هزار جور کار خلاف انجام داد. اسم‌شان هم چاقوی ارتشی‌ست. در ضمن با 79 دلار هم می‌شود يک دوربين دو چشمی از همان نشان تجاری را خريد که زير آب هم کار می‌کند. حالا بامزه‌ترش اين است که معروف‌ترين کارخانه دوربين‌های نقشه برداری که اسمش Leicaست اصلن سوئيسی‌ست که با آن می‌شود ده‌ها بار بهتر از تصاوير گوگل همه جا را ديد. آی من دوست دارم گوگل اين دعوای حقوقی را ببرد.

روز سوم. برخورد با زنان در جمهوری اسلامی سابقه‌ی 30 ساله دارد. توضيح واضحات است که چقدر در تمام اين سه دهه انواعی از توهين‌های بدتر از کتک زدن با باتوم را نصيب زنان کرده‌اند و زعمای قوم هم کک‌شان نگزيده. يک نمونه از همين توهين‌ها در اين دو جمله وجود دارد: "ما هنوز نمرده‌ايم كه اجرای برنامه‌های شبكه تلويزيونی صبا به كسي مثل هديه تهرانی سپرده شود" و " ... نه به مصلحت نظام است و نه ما حاضريم يک عمر آبروداری و دينداری خودمان را اين گونه زير سئوال ببريم". اين دو جمله را خانم فاطمه کروبی همسر آقای کروبی خودمان درباره‌ی هديه تهرانی زده‌اند که حالا از حاميان جنبش سبز است و اين حمايت را با امضا کردن بيانيه نشان داده است. لابد که باخبريد بسياری از حاميان جنبش سبز فعلن ممنوع التصوير هستند. کروبی گفته است که "زمان پهلوی احترام خانم‌ها در جامعه حفظ می‌شد، اما حالا در جمهوری اسلامی با زنان به قدری با خشونت رفتار می‌شود که اخبار متواتری از زدن بانوان با باتوم به اطلاع می‌رسد". خوب اين که در زمان پهلوی چطوری احترام خانم‌ها در جامعه حفظ می‌شد حرف کاملن مصرفی‌ست و به درد همين روزها می‌خورد. اين را همه می‌دانند. منتهای مراتب آقای کروبی با همه‌ی شجاعتش، که بدون شک تحسين برانگيز است، هنوز متوجه نشده که خرابی‌های امروز نتيجه‌ی خرابی‌هايی‌ست که خودشان هم در رخ دادن‌شان به شدت سهيم‌اند. در هر حال فعلن هديه تهرانی برای يک عمر آبروداری و دينداری آقا و خانم کروبی از جان خودش مايه گذاشته آن هم درست وقتی که خانم و آقای کروبی هنوز زنده‌اند. مزيد امتنان است که به جای تمجيد آقای کروبی از خاندان پهلوی که لابد مصلحت نظام هم در اين شرايط تعطيل شده فعلن خانم کروبی اعلام کنند در جواب جانفشانی هديه تهرانی ايشان يک مقداری تب کرده‌اند.

روز چهارم. از قرار که اجلاس کپنهاگ برای تغيير آب و هوا محل بزن بزن گروه‌های مدافع محيط زيست با رهبران کشورهای صنعتی جهان است. يکی از نشانه‌های اين موضوع را از نتيجه‌ی اجلاس ايپک (APEC) يا کشورهای عضو سازمان همکاری‌های اقتصادی آسیا و اقیانوسیه، می‌شود فهميد. امريکا و چين هنوز به هيچ توافق دست پيدا نکرده‌اند و بر خلاف انتظار که بايد خطوط کلی بيانيه‌ی کپنهاگ از همين حالا روشن شده باشد در بهترين حالت آن چيزی که معلوم شده اين است که رهبران اين دو کشور اجلاس کپنهاگ را محیطی برای آغاز یک روند مذاکرات می‌دانند و نه یک نقطه پایانی برای مذاکرات. چنين ادعايی يعنی تمام برنامه‌های کپنهاگ برای دو کشور بزرگ آلاينده‌ی زمين محل احوالپرسی و گپ زدن برای رسيدن به توافق است نه شروع يک برنامه‌ی توافق شده. البته به نظرم اگر يک کمی موشکافانه‌تر نگاه کنيم به نظر می‌رسد امريکايی‌ها در فکر غافلگير کردن چين هستند. دليلش اين است که اگر در اجلاس کپنهاگ موضوع تجارت دی‌ اکسيد کربن به نتيجه برسد آنوقت توان پرداخت خسارت برای امريکا راحت‌تر از چين است و چينی‌ها برای حفظ قدرت اقتصادی‌شان مجبور به کنار آمدن با کشورهای دیگر دنیا، بخصوص با غربی‌ها، می‌شوند. به زبان ساده‌تر، چين مجبور می‌شود در حالی که اقتصادش را در قدرت نگه می‌دارد از آن طرف بازارهايش را هم بازتر کند تا در قبال وارداتی که از کشورهای ديگر دارد آن‌ها حاضر به معامله بر سر دی اکسيد کربن اضافی آن کشور باشند. اگر کشورهای ديگر حاضر به خريد مازاد دی اکسيد کربن چين نشوند آنوقت چين بايد در ازای آن جريمه پرداخت کند و چنين جريمه‌ای به رشد اقتصادی چين صدمه می‌زند. اوضاع درست مثل اين است که يک بابايی را تشويق کنند که برود تمام پولش را بدهد و از اين و آن مصالح ساختمانی بخرد و شروع کند به آپارتمانسازی ولی بعد ديگران دست به يکی کنند تا هيچ آپارتمانی از او نخرند و شرط خريد را بگذارند به ارزان شدن قيمت. آن وقت جناب‌شان مجبور می‌شود برای بازپرداخت قرض و قوله‌هايش شروع کند به فروش ارزان و توليد مجدد و اين چرخه را ادامه می‌دهند. حدس می‌زنم در اجلاس کپنهاگ از اين خبرها باشد.

روز پنجم. عرب‌ها دارند جمهوری اسلامی را منگنه می‌کنند. يعنی من اينطور فکر می‌کنم. فی‌الواقع اوضاع انتخابات هم شده است مزيد بر علت تا از اين فرصت برای نشان دادن نارضايتی‌شان از جمهوری اسلامی و تا حدود قابل توجهی ناز شست نشان دادن به حضرات استفاده کنند. شمال يمن در کنترل عربستان سعودی‌ست و غزه هم در کنترل مصر است. دولت لبنان هم با رياست سعد حريری تشکيل شد و حزب الله متعهد است که در بازسازی دولت همکاری کند. همه‌ی اين‌ها را هم که بگذاريد در کنار "نه غزه، نه لبنان" آنوقت متوجه می‌شويد که عرب‌های طرفدار جمهوری اسلامی رسيده‌اند به همانجايی که اواخر دوران صدام حسين رسيده بودند، يعنی بروند توی لاک خودشان تا از بدنامی يک حکومت بی‌طرفدار داخلی صدمه نخورند. نتيجه‌اش اين است که جمهوری اسلامی شروع کرده است به تهديد و تحبيب همزمان. عربستان را تهديد می‌کند که حجاج را نمی‌فرستيم و از وزير خارجه مصر دعوت می‌کند تا به ايران بيايد. پاسخ به اين دو حرکت يعنی اعراب ممکن است برای کار با جمهوری اسلامی دچار دو دستگی بشوند و اين برای حضرات موضوع قابل توجهی‌ست. منتهای مراتب عربستان سعودی دارد با حوثی‌های يمن مقابله می‌کند و اين يعنی با هر حرکتی که نشانه‌ای از جمهوری اسلامی داشته باشد به شدت برخورد می‌کند و مصر هم اعلام کرده که برای این کشور روند صلح خاورمیانه در اولویت قرار دارد. منگنه يعنی همين.

روز ششم. آدم به يک نفر پيشنهاد می‌کند برو توی فلان رستوران غذا بخور بعد ادامه می‌دهد که بهتر است با خودت ظرف و قاشق و چنگال و ميز و روميزی و يک دستگاه پخش موسيقی و يک چراغ ببری. يعنی غذای‌شان قابل قبول است منتها غذا را با بيل می‌ريزند توی يک استامبولی بنايی بعد می‌گذارند روی زمين آن طرفش هم يک کارخانه چوب‌بری گذاشته‌اند و چراغ هم ندارند که ببينی غذا را می‌گذاری توی دهانت يا می‌ريزی توی گوشت. حالا انصافن آن آدم به خودش نمی‌گويد نخواستيم، قربون همون ساندويچ فروشی سر کوچه‌مان. خوب حالا اين را بخوانيد در تبليغ يک کار سياسی. نوشته شده "اگر بطور مرتب تنها هزینه یک وعده غذای خود در هفته را به تعذیه معنوی جنبش سبز اختصاص دهید، جریان مورد نظر شما امکان رشد و بالیدن پیدا می کند". جريان مورد نظر که با تغذيه امکان رشد پيدا می‌کند همين سايت جنبش راه سبز يا همان جرس است که با آن ظاهر نتراشيده ونخراشيده‌اش قرار است درباره‌ی جنبش سبز خبررسانی کند. جدا از اين که اين "جريان مورد نظر" شان منو کشته، آدم فکر می‌کند جاذبه‌ی اين جريان مورد نظر در چيست که مردم با رغبت بروند توی صفحه و برای بهتر شدنش تشويق بشوند کمک مالی کنند؟ وقتی اهل رهبری فکری يک جريان مورد نظر به ظاهر خودشان توجه نکنند، و انشاء هم که در حد صفر، خوب کسی رغبت نمی‌کند برود مطالب‌شان را بخواند. اين جرس که به کمک ايرانيان نياز دارد اصلن شکل امامزاده‌های بين راهی‌ست که اهل محل هم از سر ناچاری می‌روند زيارتش. به نظرم يا يک عده‌ی آدم خيلی مذهبی سن و سال دار دارند اين سايت را راه می‌برند که زور هيچ جوانی بهشان نمی‌رسد يا اصولن يک چيزی درباره‌ی جنبش سبز توی فکر‌شان است که واقعيت ندارد ولی اهميت هم نمی‌دهند که واقعی‌ست يا نه. يعنی دست اندرکاران سايت يک دقيقه که فکر کنند ندا آقا سلطان، نماد جنبش سبز، با معلم پيانويش آمده بوده توی خيابان که تير خورده آنوقت تصويرشان از آدم‌های درگير در وقايع عوض می‌شود. بابا پيانو با دعای کميل فرق دارد.

و روز هفتم. ورزش می‌کنيد يا نه؟ رکورد تازه چطور؟ از من به شما نصيحت که نشستن و تکان نخوردن همانا و بی‌رغبتی به زندگی همان. يک کمی به چربی‌های اضافی دور کمرتان نگاه کنید. همين‌ها بعدن می‌شوند عامل دردسرتان. بيخود منتظر اين و آن نباشيد که اگر آمدند با هم برويد ورزش کنيد. خودتان راه بيفتيد و ورزش کنيد. بابا سلامتی که موضوع سياسی نيست که با ورزش نکردن با يک طرز فکری مبارزه کنيد. خودتان مريض می‌افتيد يک جايی آنوقت بايد آب هم بدهند دست‌تان.

  لينک Link

راديو تابستانه



اين هم برای اهل "راديو تابستانه".

از اين هفته در راديو تابستانه سراغ خبرهای سينمايی و نمايش هم می‌رويم و کم‌کم پای موضوعات ديگر را هم به "راديو تابستانه" باز می‌کنيم. در ضمن که لوگودار هم شديم که طراحی لوگو از شهاب سياوش است که صدايش را در بخش هنری برنامه می‌شنويد.

اگر می‌بينيد "راديو تابستانه" در هفته‌های گذشته تبديل شده به دو هفته يکبار دليل اصلی‌اش اين است که تمام برنامه محصول همکاری مجانی کسانی‌ست که دوست دارند کار رسانه‌ای متفاوتی انجام بدهند و خوب طبق معمول هزار جور کار ديگر هم دارند که اولويت‌‌شان بيشتر است. برای همين هم به نظرم همين مدلی که دارد پيش می‌رود و گاهی هفتگی و گاهی دو هفتگی برنامه داريم يک جوری شرايط لاجرم است.

فکر می‌کنم در يک ماه آينده هم يک کمی برنامه نامنظم‌تر از اين می‌شود ولی بعد دوباره برمی‌گرديم به حال و روز منظم و هفتگی.

خوب دعوت‌تان می‌کنم چهارمين برنامه "راديو تابستانه" را بشنويد و اگر نظری درباره‌اش داريد خبرمان کنيد.


فايل برای داونلود





video



تمام حقوق مادی و معنوی گفتار اين اثر به لادن کريمی، فريبا و شهاب سياوش و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد


استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است



  لينک Link

جمعه برای زندگی



وقتی می‌رويد توی کوهستان برای مدت‌ها زندگی می‌کنيد و از قضا خاک آن محل هم فاقد يد هست آنوقت اگر ماهی نخوريد بعد از مدتی متوجه می‌شويد داريد يک غبغب اضافی پايین‌تر از غبغب اصلی‌تان پيدا می‌کنيد. حالا آدم توی منطقه‌ی کوهستانی ماهی از کجا پیدا کند؟ خوب يا يک کسی را پيدا می‌کنيد که ماهی برای‌تان بفرستد يا می‌رويد خودتان می‌خريد يا نمک يددار می‌خوريد. در اثر لجاجت شما مبنی بر اين که ما اصلن خانوادگی ضد يد هستيم يا کی بره اين همه راهو يا پيف پيف ماهی بو ميده آن غبغب اضافی که در اثر فقدان يد در غذاهای‌تان درست شده بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌شود و مدام ظاهر شما را عوض کند. خوب چرا واقعن اين اتفاق می‌افتد؟

اگر بيماری در کار نباشد آنوقت دليل اصلی غبغب اين است که غده تيروئيد که مسئول توليد تيروکسين است و يد هم جزء اصلی آن است برای تأمين يد مورد نياز بدن فعال‌تر می‌شود و اين فعال شدن زياد از حد به بزرگ شدن غده ختم می‌شود. به اين وضعيت می‌گويند گواتر. اين که ميگن ايشالا گواتر بگيری يعنی نفرين علمی. فی‌الواقع آن ناز و عشوه‌ها که بو ميده به يک گواتر خيلی تر و تميز می‌رسد. بنابراين اگر درگيری ژنتيکی در کار نباشد باقی داستان مربوط می‌شود به همين که خيلی زيادی خاطرتان را می‌خواهند و لی‌لی به لالای‌تان می‌گذارند که اصلن بچه‌م با ماهی ميونه‌ای نداره. طبیعی‌ست که دو سه تايی هم پيدا می‌شوند که برای خالی نبودن عريضه بگويند وای موش بخوره اين بچه رو. خيلی جالب‌تر هم اين است که اگر به مدت 5 سال کمبود يد در بدن‌تان را جبران نکنيد آنوقت آن گواتر مورد نظر که تا قبل از 5 سال درمان شدنی بود با اجازه‌تان همان جايی که بود و به همان اندازه ايشالا گواتر بگيری می‌ماند. آنوقت همان بابايی که فرمودند موش بخوره بچه‌ رو فردای روز برای بچه‌ی مورد نظر حرف درمی‌آورد که اين غبغبش رو بايد با فرغون جا به جا کرد.

خوب که نگاه می‌کنيد، يعنی از جنبه‌ی زيست شناسی که نگاه می‌کنيد متوجه می‌شويد که برآورده نشدن يک نياز طبیعی باعث غير طبيعی شدن اوضاع آدم می‌شود. طبيعی هم هست که وقتی تعداد آدم‌های با نياز برآورده نشده زياد باشد آنوقت جامعه‌ای که آن آدم‌ها تويش زندگی می‌کنند دچار همه‌گيری يک عارضه می‌شوند. نمونه‌های جالبی از جوامع بسته که دچار بيماری‌های ژنتيکی خاص هستند وجود دارد که عامل بيماری در آن جامعه به دليل مثلن ازدواج درونگروهی به صورت خالص درآمده و مدام بچه‌های بيمار در هر نسل توليد می‌شوند.

اگر اهل کار آزمایشگاهی باشيد متوجه می‌شويد که از اين جوامع می‌شود درست کرد. يعنی با دستکاری ژنتيکی حيوانات آزمايشگاهی می‌توانيد يک جامعه‌ای درست کنيد که همه‌ی اعضايش دچار يک عارضه باشند. منتهای مراتب به طور غير ژنتيکی هم می‌شود چنين کاری انجام داد و تا وقتی آن عامل عارضه پابرجا باشد جامعه هم رفتار خاص نشان می‌دهد و به محض تغيير عامل عارضه يا از بين رفتن عامل عارضه جامعه هم تغيير می‌کند. اين رفتار اسمش شرطی شدن است. اعتياد هم توی همين دسته جا می‌گيرد.

حالا خيلی هم که مذهبی نباشيد متوجه شده‌ايد که آدم‌های روزه‌دار در مدت يک ماه تمام آن باورهای مبتنی بر غذا خوردن در زمان‌های خاص را می‌شکنند و به يک مدل جديد عادت می‌کنند و باز دوباره برمی‌گردند به حالت عادی‌شان. يعنی خود آدم‌ها می‌توانند در تغيير عادت‌های‌شان دخيل باشند. منتهای يک کمی کار دارد. يعنی آدم به جای بو ميده يک کمی دندان روی جگر بگذارد و برود صد جور روش طبخ ماهی را پيدا کند که يکی‌شان را بپسندد و همان را برای رفع کمبود يد استفاده کند. دو بار هم که يکی گفت موش بخوردش به جناب‌شان بفرمايد موش بابات رو بخوره اين بچه بايد ماهی بخوره.

اين موضوع را می‌شود در روابط اجتماعی هم ديد. يعنی آدم‌های يک جامعه آنقدر جو می‌گيردشان که بعضی اصول اساسی را زير پا می‌گذارند، بعد هم يک بابايی شروع می‌کند به قربان صدقه رفتن همان تخريب اصول. کم‌کم غبغب ظاهر می‌شود و باز بو ميده هم از راه می‌رسد و بعد هر روز اوضاع خراب‌تر می‌شود. درست همينجاست که آدم به خودش می‌گويد خوب آدم حسابی حالا که می‌خوای توی کوهستان زندگی کنی هر چند وقت يکبار دو روز برو پايين ماهی بخر و برگرد. يک کمی عاقل‌ترهايش هم همان بابای موش بخوردش رو هم مرخص می‌کند.

حالا فکر کنيد ما سی سال پيش همگی رفتيم توی کوهستان و به همه خلايق گفتيم بو ميدين. نتيجه‌اش اين شد که همگی‌مان يکی يک غبغب بزرگ برای خودمان درست کرديم. غير طبيعی شدن از همينجا شروع می‌شود و حالا که در حال مرور آن دوران هستيم متوجه شده‌ايم که همانقدر که يد برای بدن لازم است زندگی کردن و خوش بودن هم برای يک جامعه مورد نياز است. درست همينجاست که بايد حواس‌مان باشد که حالا که داريم از اون کوه قبلی پايين می‌آييم يک کوه ديگه‌ای برای خودمون درست نکنيم که باز اين دفعه بريم روی اون و باز سی سال ديگه برسيم به همين جا.

هيچ اشکالی ندارد که آدم زندگی کند و خوش بگذراند. هيچ اشکالی ندارد که آدم ماهی بخورد. با زندگی کردن ياد می‌گيريم که نيازهای طبيعی زندگی‌مان را به هيچ دليلی حذف نکنيم. ماهی را که حذف کنيد گواتر می‌گيريد و خوشی را که از زندگی حذف کنيد همين مرضی را می‌گيريد که الان سی سال است همه‌مان گرفته‌ايم. اگر خوشی و سرزندگی نبود همينقدری هم که الان از دنيا و کائنات می‌دانيم همان را هم نمی‌دانستيم. يک کمی با خودتان قرار بگذاريد که از بو ميده دست بکشيد. برای زندگی کردن هم خجالت نکشيد.

تشريف بياريد پايين روی زمين. "جمعه برای زندگی" برای همين اتصال به زمين و خجالت نکشيدن از زندگی‌ست. اين هم نبيله از مغرب برای "جمعه برای زندگی" اين هفته ... بلدين با اين موسيقی يک کمی زندگی کنين؟




video





و نويسندگان امروز:

يک روزنامه نگار: برای نفيسه خندان ما

تارا: صدايی هر چه بلندتر

پيام هاديان: سفرنامه اروپا، قسمت اول

Katiana Murillo: The secret to longevity is hidden in Costa Rica

ر. م: نگاه آشنای ما

  لينک Link

در قاب عکس استراليايی: می‌فهمم خيلی عجيبه توی خاورميانه

امروز رفته بودم نهار بخورم بس که غذا داغ بود همان گاز اولی که زدم داشتم گر می‌گرفتم. با دست شروع کردم باد زدن به لقمه‌ی توی دهانم. به نظرم خيلی منظره‌‌اش کمدی شده بود چون يک خانمی چند قدم آنطرف‌تر افتاد به خنده. من هم با دهان باز يک سری تکان دادم که به هر حال اينجوری‌هاس. بعد که به هر کلکی بود غذا رفت پايين گفتم به جای خنديدن يک کمی کمک می‌کردی ...

زن: ... ها ها ها ها ... يعنی چطوری کمک می‌کردم؟

من: خوب باد می‌زدی.

زن: ... ها ها ها ها ... خفه شدم از خنده ... تو غذا می‌خوری من باد بزنم ...

من: خوب آره ديگه ... چه لهجه‌ی بامزه‌ای داری؟ کجايی هستی؟

زن: اسرائيلی. تو کجايی هستی؟

من: ايرانی. مهاجرت کردم به استراليا

زن: منم مهاجرم

من: دارم صدات رو ضبط می‌کنم. اشکالی نداره؟

زن: برای چی ضبط می‌کنی؟

من: برای وبلاگم.

زن: چه جالب. نه اشکالی نداره.

من: خيلی وقته اينجايی؟

زن: حدود شش ساله. تو چطور؟

من: نزديک به هفت ساله. چه کار می‌کنی اينجا؟

زن: دارم فوق ليسانس می‌گيرم در خدمات اجتماعی

من: بامزه‌س. خيلی از خانم‌های ايرانی‌ که می‌شناسم دوست دارن همين رشته رو بخونن

زن: به نظرم همه‌ی خانم‌ها با جامعه‌شون مشکل دارن برای همين هم وقتی مي‌رسن به يک امکانات تحصيلی سعی می‌کنن بفهمن اون مشکلات اجتماعی از کجا درست شده

من: آره به نظرم حرفت خيلی درسته. ببينم توی کدوم شهر اسرائيل زندگی می‌کردی؟

زن: حيفا.

من: شهر بزرگيه؟

زن: نه بزرگ نيست ولی سومين شهر اسرائيل به حساب مياد

من: اوضاع زندگی چطوره اونجا؟ مردم مذهبی‌ان؟

زن: مذهبی هم داريم ولی مثل همين استراليا همه جور آدمی توی خيابون می‌بينی. هر کی هر جوری که دوست داره زندگی می‌کنه.

من: می‌دونی من هميشه فکر می‌کنم اسرائيل خيلی قيد و بند مذهبی داره، يعنی مردم بايد مراقب رفتارهاشون باشن که دولت بهانه نگيره ازشون

زن: اصلن اينطوری نيست. اسرائيل يک کشور سکولاره. يعنی هر کسی هر راهی که برای خودش انتخاب کرده به خودش مربوطه

من: از نظر اجتماعی چطور؟ الان نسل جديد توی اسرائيل چطور زندگی می‌کنن؟

زن: خيلی شبيه غربی‌ها. خيلی از دختر و پسرها با هم زندگی می‌کنن ولی ازدواج هم نکردن. قديم‌ها نمی‌شد به راحتی با محدوديت‌های اجتماعی و سنتی کنار اومد ولی حالا مردم کاری به هم ندارن.

من: به نظرم بين کشورهای اطراف فقط لبنانی‌ها اينطوری زندگی می‌کنن

زن: آره اتفاقن لبنانی‌ها خيلی آزادتر زندگی می‌کنن ولی هنوز هم فکر می‌کنم اسرائيل سکولارتر از باقی کشورهای خاورميانه‌س

من: ببينم اگه يک يهودی بخواد دينش رو عوض کنه محدوديت داره، يعنی مثل اسلام بهش ميگن از دين خارج شده؟

زن: نه. البته همه جور تبليغی می‌کنن که کسی از دين خارج نشه ولی اگر کسی دينش رو عوض کرد کاری بهش ندارن

من: تو نمونه‌ش رو ديدی؟

زن: خوب من خودم اصلن دين ندارم. پدر و مادرم يهودی هستن، من هم توی اسرائيل بزرگ شدم ولی هيچ دينی رو انتخاب نکردم. همه‌ی خانواده و دوستام هم می‌دونن

من: اين که دين نداری توی کارهای اجتماعی مشکلی برات درست نمی‌کرد؟

زن: نه. من دو سال رفتم سربازی بعدش هم رفتم دانشگاه. کار هم می‌کردم. ولی کسی کاری نداشت که دين دارم يا نه. من می‌فهمم خيلی عجيبه توی خاورميانه اينطوری باشی ولی واقعن اسرائيل خيلی سکولاره.

من: اوضاع اجتماعی زن‌ها توی اسرائيل چطوره؟

زن: ببين واقعيتش اينه که ما توی خاورميانه خيلی رفت و آمدی نداريم. يعنی مثل شماها که ممکنه اينطرف و اونطرف برين ما اونجوری نيستيم. همين شده که ما بيشتر با اروپا سر و کار داشته باشيم. خوب اثر اروپا روی جامعه‌ی اسرائيل بيشتر بوده. البته خاورميانه‌ای بودن اسرائيل هم کنارش بوده. ولی زن‌ها در اسرائيل به اروپا نزديک‌ترن، بخصوص نسل جديد که دنيا رو بيشتر می‌بينن و هر جوری که دلشون می‌خواد زندگی می‌کنن. البته خود جامعه‌ی اسرائيل اروپايی نيست ولی زن‌ها نسبت به کشورهای خاورميانه خيلی راحت‌ترن.

من: چطور شد اومدی استراليا؟

زن: با شوهرم تصميم گرفتيم بيايم اينجا رو ببينيم. بعد که اومديم خوشمون اومد و مونديم.

من: راضی هستی از اينجا؟

زن: خيلی زياد. با کمک هزينه دولت دارم درس می‌خونم. اگه اسرائيل بودم بايد کلی پول می‌دادم که از عهده‌ش برنمی‌اومدم. تجربه‌ی خوبيه.

من: خيلی هم عالی. خوب من بايد زود غذام رو بخورم و برم سر کارام.

زن: سرد شده ديگه لازم نيست باد بزنم کمکت

من: ... ها ها ها ها ... ببين دفعه‌ی بعد اگه ديدی يکی مثل من شده کمک کن، نشين اونجا بخند بهش

زن: ... ها ها ها ها ... تابلو می‌ذارم اينجا هر کی خواست باد بزنم بهم خبر بده ... ها ها ها ها ...