مدتهاست که می خوام مهمان وبلاگت بشوم و در مورد موضوعاتی که نا خودآگاه ذهنم را به خود مشغول میکنه بنویسم ولی همیشه پشت گوش انداختم تا اینکه بالاخره دیروز که تو قطار بودم و از سر کار بر میگشتم تصمیم گرفتم یکی از خاطرات 12 سال پیش را بنویسم.
ولی چی شد که این خاطره کهنه برای من زنده شد؟
رییس من لورت یک خانم 48 ساله فرانسویست که 30 سال پیش به استرالیا اومده و یک دختر 11 ساله از دوست پسرش داره . البته مدتهاست که دیگه با دوست پسرش زندگی نمیکنه.
دیروز داشت در مورد مدارس استرالیا حرف می زد و اونها رو با مدارس فرانسه مقایسه می کرد که تو فرانسه مطالب درسی خیلی سنگین است، از تاریخ و جغرافیا گرفته تا ادبیات و ریاضی (چیزی شبیه ایران خودمون). خلاصه لورت کلی شاکی بود که مثلا در فرانسه اصلا در مورد مشکلات اجتماعی که یک فرد ممکن در آینده باهاش مواجه بشه مطلبی تدریس نمی شه ولی در استرالیا یکی از درساشون حول و حوش همین موضوعه به عنوان مثال اگر مورد تمسخر دوستاتون قرار گرفتید چه برخوردی باید از خودتون نشون بدین یا مثلا چگونه اعتماد به نفستونو ببرید بالا؟ چطوری خودتونو باور کنید و به تواناییهاتون ایمان بیارید؟ چگونه عصبانیت خودتونو کنترل کنید؟ خلاصه اینکه از دبستان کلی درسهای روانشناسی به بچه هاشون یاد میدن که مسلما در زندگی آینده شون بیشتر از جبر و الگوریتم به دردشون خواهد خورد.
هر وقت چنین چیزایی می شنوم کلی تو فکر فرو می رم که واقعا ما تو چه شرایطی درس خوندیم؟ نه تنها هیچ کدوم از این چیزها به ما تدریس نشد بلکه حتی برخورد مناسبی هم به عنوان یک دانش آموز با ما نمی شد و همیشه تشر و مواخذه تو لحن صحبت معلمها و ناظمهای مدارس واضح بود.
مثلا هیچ کس نبود که در مورد اعتماد به نفس داشتن با ما صحبت کنه؟ و اصلا به خاطر شرایط حاکم بر جامعه طوری با ما نسل دانش آموز رفتار می شد که کلی از اعتماد به نفسمون هم کم می شد. اینها همه مقدمهای شد تا این خاطره برام زنده بشه.
این داستان بر می گرده به سال 1374. سال دوم دبیرستان بودم خبر آوردن که جنازه عموی مفقود الاثر شدهام رو بعد از 13 سال پیدا کردن. جنازه که چه عرض کنم یک پلاک به همراه استخوان جمجمه و یک لنگه جوراب کرم رنگ که چون جنسش از پلاستیک بود این همه سال سالم مونده بود و توش پر از استخوان پودر شده بود. پدرم هنوز لنگه جوراب رو توی کشوی دفترش نگه داشته (حالا اون لنگه جوراب و استخوان جمجمه مال کدوم بنده خدایی بود خدا میدونه).
خلاصه به محض اینکه خبر به تهران رسید ما شال و کلاه کردیم به طرف قم که جنازه رو تحویل بگیریم و بعد بریم محلات که زادگاه پدرم هست برای مراسم خاکسپاری، به خاطر همین فرصت نشد که پدر و مادرم به مدرسهام اطلاع بدهند به خصوص اینکه امتحانهای آخر ترم نزدیک بود (من نظام جدیدی بودم) و کلأ خیلی بخاطر غیبت تو اون موقع سال گیر میدادن. من تا سوم عموم محلات موندم ولی بعد از اون با برادرم به تهران برگشتیم تا از درس عقب نیفتیم. موقعی هم که محلات بودم کلی به مامان و بابا یادآوری میکردم که به مدرسه زنگ بزنن و غیبت منو اطلاع بدهند ولی اونها هم کلی در گیر مراسم عزا داری بودن و وقت نکردن. تا اینکه روز بازگشت پدرم یه نسخه از اعلامیه عمومو داد دستم و گفت که اینو به ناظمتون نشون بده به عنوان سند که تو به مراسم خاکسپاری عموت رفته بودی و بگو که بعد از مراسم هفتم پدر و مادرم برمیگردن و غیبتمو موجه میکنن.
روز بعد من رفتم مدرسه. یکی از روزهای آخر آذر بود سوز سردی میومد و من هم طبق معمول لباس فرم مدرسه که شامل روپوش شلوار و مقنعه سرمهای بود همراه با یک کاپشن بنفش کم رنگ تنم کردم. اعلامیه عمومو دستم گرفتم و رفتم تو دفتر مدرسه. تا چشم خانم ناظم به من افتاد خودش اومد جلو و گفت "دلاوری معلوم هست کجایی؟ چند روزه که غیبت داری؟ اونم تو فصل امتحانا؟" من اعلامیه رو بهش نشون دادم. همین طور که اعلامیه رو به سمتش دراز کرده بودم براش ماجرا رو توضیح میدادم. هنوز اعلامیه عموم جلوی چشمم هست. یک ورق سفید با عنوان بسم رب شهدا و صدیقین یک عکس بزرگ از یک پسر 21 ساله به اسم حسین دلاوری که به سختی خاطرهای ازش تو ذهنم بود.
خانم ناظم که اعلامیه رو تا آخر خوند یک قدم عقب رفت یک نگاه عاقل اندر سفیه به سر تا پای من انداخت و گفت "حیف این عمو! تو مثلا عزا داری؟ اعلامیهات رو باور کنم یا این سر و وضعتو؟" من کاملا شوکه شده بودم و هاج و واج به ناظم نگاه میکردم "یک همچین دسته گلایی باید پرپر بشن به خاطر شماها بعد شما باید با این سر و شکل بیان مدرسه؟ حالا اون مقنعه تو بکش جلو و برگرد سر صف" منم گفتم "چشم" و راه افتادم که از دفتر بیام بیرون که دوباره داد زد "این اعلامیه که آوردی کافی نیستا باید ولیت بیاد تا غیبتتو موجه کنه همینطوریش یک نمره از انظباطت کم شده" من که بین راه وایساده بودم تا حرفاش تموم بشه دوباره گفتم "چشم" و از دفتر اومدم بیرون.
از این ماجرا 12 سال میگذره ولی من هنوز به تعدد یادش میکنم که چطور ناظم مدرسه به خودش اجازه داد که با من اینطوری حرف بزنه؟ یعنی اصولا این ناظما و معلمای ما که مثلا الگوی ما بودن به خودشون اجازه میدادن با هر لحنی با ما صحبت کنن و هیچ احترامی به ما نمیگذاشتن و از ما انتظار احترام داشتن. اون که اصلا هیچ شناختی از عموی من نداشت به علاوه رو چه معیاری در مورد من قضاوت می کرد؟ مگر من چه سر و وضعی داشتم؟ مثل همه بچه ها لباس فرم مدرسه تنم بود به علاوه یک کاپشن رنگ روشن؟ چطور هیچ وقت فکر نکرد که این روش صحبت کردن میتونه تاثیر بدی روی یک دختر 16 ساله داشته باشه و اینکه چطور داشت عموی منو، عموی خودمو که هیچ ربطی به این خانم ناظم نداشت به رخم میکشید و به من میگفت که من به اندازه کافی خوب نیستم و من لایق آنچه دارم نیستم؟
دو تا کتاب دربارهی تاريخ علم و تاريخ مهندسي در ايران هست که هر دوشان نوشتهی دکتر مهدی فرشاد هستند. دکتر فرشاد هم محقق بسيار خوبيست و ميشود گفت به گردن تمام اهل تحقيق در تاريخ علم حق دارد، جدا از اين که همه از او به نيکي ياد ميکنند.
منتها يک ايراد خيلي جدی که اهل تاريخ علم به کتابهای دکتر فرشاد دارند و اشکال به جايي هم هست اين است که ايران دوستي ايشان مقدم است بر تاريخ علم و همين شده که در تمام کتابهای ايشان مرتب آدم بايد حواسش باشد که کجای داستان دارد به سمت ايراني شدن ميغلتد. خيلي هم کار سختي نيست که خودتان اين را در لابلای کتابهای دکتر فرشاد پيدا کنيد. همه چيز در نظر ايشان از ايران نشأت گرفته و آدم کمکم که ميخواند و ميرود جلو ميبينيد بخشي از داستان برآمده از سند نيست بلکه برآمده از علائق ايشان است.
همين را در کتابهای ذبيح الله منصوری ميبينيد که از خودش داستان درآورده دربارهی سينوهه و خواجهی تاجدار و همينطور بي حساب و کتاب به هر جايي که علاقه داشته سرک کشيده. همين را باز در ترجمههای رضا رهگذر از کتابهای عزيز نسين ميبينيد که اصلأ بعضي کتابهای توی بازار ايران نوشتهی خود رضا رهگذر هستند و روح عزيز نسين هم از نوشتنشان باخبر نيست.
خوب اين روحيهی بي سند حرف زدن و همينطور روی هوا اظهار نظر کردن تبديل شده است به معضل بزرگ جامعهی ما که رد پايش را خيلي زياد در رفتارهای جمعي و فردی هم ميبينيد. کافيست آدم حواسش به حرف زدنش نباشد يا در يک جمعي جو گير بشود آنوقت مدام دربارهی "همه" اظهار نظر ميکند. بعد هم که ميگوييد سندش کجاست داد و هوار است که شما اصلأ روحيهتان به بحث کردن نميخورد. يعني يا آدم بايد مدام جنگ و مرافعه کند يا بگويد خوب شما حرف خودت را بزن من هم فکر خودم را دارم.
حالا يک نمونهاش را همين امروز ديدم که باز حيفم آمد دست کم برای دوستانم که لابد رودرواسي دارند با بعضي نويسندگان نگويم. مسئوليتش هم با خودم است.
خانم شهرنوش پارسي پور يک چيزی نوشتهاند در سايت راديو زمانه که از سر تا ته بي مأخذ است و اگر فرض را بر شوخي بگيرم ميتوانم بگويم اين همشهری بنده يک چيزی نوشتهاند که از فردای روز هر آدمي که بخواهد سند بدهد دست مردم که اين اهل خوزستان يا ميزنند و ميرقصند يا لاف دولا پهنا ميآيند همين نوشتهی خانم پارسي پور کفايت ميکند.
نوشتهاند که "من رویم را زیاد مىکنم و ادعا مىکنم که خط اولیه را زنان باید به وجود آورده باشند". آخر ايشان به چه حسابي رویشان را زياد ميکنند و از اين ادعاها ميکنند؟ سند ادعایشان هم اين است که "اسطورههاى باقىمانده از این دوران نشان مىدهند که خط باید در دست زنان بوده باشد". يعني خانم پارسي پور دارند توی بيابان برای يک عده باديه نشين هزار سال پيش حرف ميزنند؟ يکي از اين اسطورهها را بفرمايند که ما خوانندههای نوشته ببينيم چطور اين ادعای ايشان اثبات شده؟ اين جور مدعاهای بي پايهای که ايشان فرمودهاند "بعدها در این باره بیشتر صحبت خواهم کرد و البته امیدوارم مدارکى به دست بدهم که این ادعا قابل قبول باشد" نه برای مقام زنان، اگر ايشان دارند مثلأ از مقامشان دفاع ميکنند خوب است، و نه برای جامعهی ايراني ما که بدون سند و مدرک حرف زدن توی آن سکهی رايج است.
يعني واقعأ ايشان با اين مدل نوشتنشان دارند طنز مينويسند؟ خودشان نوشتهاند که "به هرحال اگر این حرف درست باشد به نظر مىرسد که در مقطع جا به جایى عصر مادرتبارى به پدرسالارى، مردان در یک قیام دستجمعى زنان را بهکلى از آموختن محروم کردهاند، و زنان نویسنده به شدت تنبیه شدهاند". انصافأ اينها در شأن انتشار در يک رسانهست که "به هر حال اگر درست باشد"؟
آنوقت همه به مهران مديری انتقاد ميکنند که چرا اهل مثلأ کتاب و روشنگری را دست مياندازد. خوب اين يک نمونهاش.
از قرار که ما از دست مشکلات ذبيح الله منصوریوار نوشتن خلاصي نداريم چون حالا خانم پارسي پور دارند بعد از دو دهه با عزمي راسخ راه ايشان را ادامه ميدهند.
روز اول. واقعأ در عالم سياست بين شلختگي و هوشياری تفاوت زيادی هست، گرچه که در نظر اول شلختگي سياسي ممکن است با لطايف الحيل به عنوان هوشياری به مخاطبان قالب بشود. خوب از وقتي که انفجار شيراز رخ داده دو سه جور حرف متفاوت به عنوان علت و عاملان آن انفجار اعلام شده. تا حالا ميگفتند اين چند مدل حرف زدن اصلأ مبنايش هوشياری بوده که عوامل انفجار را دستگير کنند اما حالا که دری نجف آبادی دربارهی انفجار حرف زده آدم متوجه ميشود اصولأ مبنای داستان بر اساس شلختگي. چرا؟ ايشان گفته است که "افرادی که در آن انفجار دست داشتند مزدوران سکولاری هستند که تفکرات ضد اسلامی و ضد انقلابی دارند". خوب حالا شلختگي را ببينيد. آدمي که سکولار است ممکن است مسلمان هم باشد منتها چنين آدمي قايل به جدايي نهاد دين از سياست است. يعني ميرود توی خانه نمازش را ميخواند اما در عالم سياست فرقي ميان اديان مختلف قايل نميشود. عيسي به دين خودش موسي به دين خودش. آدم سکولار تفاوتي ميان اديان قايل نميشود چون هيچ کجای امور سياسي و اجتماعياش به دين ربط پيدا نميکند. يعني آدم سکولار ضد دين نيست، مگر اين که يک آدمي از سکولاريسم نتيجه بگيرد که معنياش بيدينيست. اين اسمش شلختگي سياسيست نه هوشياری چون اگر سکولاريسم مساوی باشد با بيديني يا ضديت با اسلام، آنوقت تمام آيتاللههای سنتي که در سياست دخالت نميکنند و به حکومت ديني اعتقاد ندارند بايد ضد اسلام باشند. اين کجايش هوشياریست؟ جالبتر اين است که دو تا کشور به عنوان حاميان اين انفجار معرفي شدهاند که رهبرانشان ديگر ته ديانت را درآوردهاند. امريکا و اسرائيل. رئيس جمهور امريکا که با فرمان خدا به عراق آمده و اسرائيل که گرفتاری تمام رهبرانش ارض موعود است. وقتي يک سيستم از نظر سياسي شلخته باشد با يک تير نميتواند دو تا نشانه را بزند. هم دست گل انفجار مهمات جنگي به آب بدهد و هم معتقدان به يک آييني را بگيرد.
روز دوم. نمايشگاه عکاسهای Bill Henson در سيدني تبديل شده است به محل بازرسي پليس و سؤال و جواب. حالا امروز مديرهی نمايشگاه هم اعلام کرده که پيامگير تلفن نمايشگاه مملو از پيامهای تهديدآميز است. دردسر از آنجايي شروع شده که در بين عکسهای اين نمايشگاه دو قطعه عکس از يک پسر و يک دختر عريان وجود دارد که سنشان 12 سال است و همين هم باعث شده تا پليس در صدد برآيد که اين تصويربرداری از بچهها خلاف قانون است و هنرمند مورد نظر را بايد بازداشت کرد. جستجوی پليس برای شناسايي بچهها هم به اين جا رسيده که اعلام کردهاند آنها ساکن ايالت ويکتوريا، که مرکز آن ملبورن است، هستند. بعد از اعلام پليس تقريبأ تمام سازمانهای حمايت از کودکان برای اعلام جرم بر عليه عکاس صف بستهاند به طوری که صاحب نمايشگاه مجبور شده آن دو قطعه عکس را از نمايشگاه بردارد. ولي حالا تا تکليف عکاس که آيا پنهاني از بچههای عکس گرفته يا نه معلوم بشود ايشان بايد هر روز خودش را به ادارهی پليس معرفي کند. در اين موارد پدر صاحب بچهی طرف را درميآورند.
روز سوم. صدور حکم اعدام برای نوجوانان در دستگاه قضايي ايران بيش از اين که نشانهی تنبيه مجرم باشد نشانهی ناکارآمدی حکومتيست که نتوانسته راه چارهای برای حل مشکلات اجتماعياش پيدا کند و به جای حل مسئله، صورت آن را پاک ميکند. درست همين اتفاقي که برای معتادان ميافتد که حکومت باور ندارد که اينها بيمارند نه مجرم. البته واقعيتش اين است که جرم در همه جای دنيا اتفاق ميافتد و دامن هيچ حکومتي از وقوع بزهکاری افراد جامعهاش آلوده نميشود چون جامعهی انسانيست و نه جامعهی ملائکه. منتهای مراتب چيزی که جمهوری اسلامي را از اين قاعدهی کلي مستثني ميکند توسل حکومت به ماوراء الطبيعهست. يعني هر اتفاقي ناشي از امور ملکوتيست، از وقوع انقلاب که يک رخداد خدايي تلقي ميشود، تا انتخاب چهار تا آدم به عنوان نمايندهی مجلس و تا ناسزا شنيدن رئيس دولت در يک دانشگاه خارجي. چپ و راست هم که دست دوازده امام و چهارده معصوم در کار رتق و فتق امور است. خوب همين شده که وقتي بزه اجتماعي رخ ميدهد آدم از خودش ميپرسد چرا با وجود اين ازدحام معصومين در چهار وجب خاک ايران اين همه گرفتاری وجود دارد که يک آدمي بابت خوردن يک ساندويچ ميتواند کشته شود. کسي در حکومت در فکر پيدا کردن راه علاج انساني نيست و درست مثل هولوکاست که هيتلر ميخواست زورکي جامعه را خالص کند حضرات هم تا چشمشان به يک جرم ميافتد ميخواهند پاکسازیاش ميکنند که مبادا اثری از نابساماني گريبانگير جامعهی معصوم زده را نگيرد. حالا جالبترين قسمت داستان اين است که دستگاه قضايي امر قضا را هم انداخته است گردن مردم که آنها رأی بدهند. يعني حکم به اعدام ميدهد بعد خودش به محکوم ميگويد برو رضايت بگير تا اعدام نکنم. خوب با اين وضعيت ميشود گفت قبايل بدوی هم خيلي کارهای عجيب و غريب نميکردند که مثلأ دو تا بز و يک زن را در ازای يک درگيری قبيلهای ميدادند به طرف مقابل. خوب اين همه دم و دستگاه لازم ندارد ديگر، دستگاه قضايي را خصوصي کنند که لااقل امورات مردم سريعتر راه بيفتد.
روز چهارم. تازگيها دولت ايالتي استراليای غربي، که مرکز آن شهر پرث است، اعلام کرده که به توليد کنندگان توتونهای ميوهای اجازه فعاليت و فروش محصولاتشان را نميدهد. دليلش اين است که اين توتونهای خوش عطر و بو باعث شدهاند تعداد بيشتری از نوجوانان سيگاری بشوند و البته نرخ ابتلا به بيماریهای ريوی هم زيادتر بشود. خوب کارشناسان بهداشتي ايالت اعلام کردهاند که تا قبل از شيوع اين توتونها والدين ميتوانستند از بوی بد توتون متوجه بشوند که نوجوانانشان سيگار ميکشند ولي حالا بوی توتون ميوهای خيلي هم توی ذوق والدين نميزند و چه بسا که خودشان هم دو پک بزنند محض خوشمزگي توتون. در نتيجه اگر قرار است مشکل اعتياد به سيگار کم بشود بايد اصولأ توتون را حذف کرد نه خوش طعم. فعلأ در اولين قدم تبليغ توتون ميوهای در ايالت استراليای غربي ممنوع شده. خوب در واقع اين حضرات خبر ندارند که يک جاهای ديگر دنيا اين بوهای ناجور را با معجزهی اسپند حل ميکنند، تازه دو سه تا دعا هم ميخوانند پشت بندش.
روز پنجم. خوب حالا يک خبر ورزشي. تيم بسکتبال ايران دارد ميآيد استراليا برای انجام چند بازی دوستانه در ماه ژوئن يعني همين ماه آينده. تيم استراليا قهرمان اقيانوسيهست و تيم ايران قهرمان آسيا و هر دو تيم هم دارند برای بازیهای المپيک آماده ميشوند. اين برای اولين بار از سال 1948 تا به امروز است که تيم بسکتبال ايران دارد ميرود به المپيک و نهمين بار برای تيم استرالياست. هنوز معلوم نيست که آيا جابر روزبهاني، سانتر 226 سانتيمتری تيم ايران، هم در تيم حضور دارد يا نه. ميدانيد که جابر دارد در NBA بازی ميکند ولي از نظر استانداردهای NBA او خيلي سريع به دويدن نميافتد و اگر شروع به دويدن کرد دير متوقف ميشود، خوب از خودمان است، در واقع تحرک او از نظر استانداردهای ليگ بسکتبال امريکا زير حد متوسط است ولي ريباند کردنش حرف ندارد. خلاصه که روز بازی سومشان عصر بيستم ژوئن در ملبورن است که خيلي فکر ميکنم آی اگر بروم چقدر خوب ميشود ... تو رو خدددددا تعارف نکني ها؟ ... بابا خوزستان ...! ... بابا شيراز ...! ... نشد ميرم دهات واراگول ...!
روز ششم. امروز در شهر آدليد دو تا خانم مسن با ماشين در راه کليسا بودهاند. دم در کليسا هم يک عدهای صف بسته بودند که آرام آرام بروند داخل. فرمان ماشين از دست خانم راننده در ميرود و صاف ميزنند توی صف. در نتيجه يک زن و يک مرد با حال بدخيم راهي بيمارستان ميشوند. گفتم بلکه خانمهای مسن اصولأ سکولار بودهاند و رفته بودند سکولاريسم را از اين طريق صادر کنند. خوب وقتي يک جای ديگر دنيا ميگويند سکولارها با بمب دست به انتشار عقيدهشان زدهاند لابد با ماشين هم ميشود ديگر! خدايياش اين را به بن لادن بگوييد که دوستانت سکولار بودند که با هواپيما زدند به برجهای مرکز تجارت جهاني چه حالي به او دست ميدهد! جنون آني ميگيرد.
و روز هفتم. ورزش ... چي فکر کرديد؟ ... دو هفته ننوشتم يعني يادم رفته؟ ... اصولأ من ننويسم شما هم يادتان ميرود؟ ... بابا امتحانتان کردم ببينم جواب ميدهد يا نه؟ ... همه تک ماده ... ديدم تا حرف از کيک ميشود دويست نفر ايميل ميفرستند که وای ووی مرديم از کيک، آن وقت يکي خبر نميدهد که پس کو اون ورزش کردنت؟ ... اصلأ با فونت درشت مينويسم ورزش ... بابا فردای المپيک چه جوابي داريد بدهيد به مردم؟ ... بلند شيد بريد ورزش لطفأ ...
حقيقتش که اين داستان فيلترينگ اصولأ داستان خندهداری شده. يعني جنگ بر عليه تکنولوژیست که به هيچ جايي هم نميرسد و دقيقأ برای همين هم هست که آدم بايد مثل باقي قضايای مرتبط مثل راديو و تلويزيون و کتاب و موسيقي و ماهواره به آن نگاه کند.
در اين سه دههی گذشته که مثلأ موسيقي بزن و برقصي ممنوع بوده که کسي توی جشنها با نوحهی آهنگران که نرقصيده؟ اتفاقأ برعکس شده و راه همين موسيقيهای لس آنجلسي به سينه زنيها و زنجيرزنيهای محرم و تقليد از صدای خوانندگانشان در راديو و تلويزيون کشيده شده.
انصافأ خودتان قضاوت کنيد که چه وقت يک آدمي خواسته مثلأ کتابهای صادق هدايت را بخرد و نتوانسته؟ چه کسي خواسته تلويزيون ماهوارهای يا فيلم تازه اکران شده ببيند و نتوانسته؟ اصلأ بعد از سي سال که مدام مردم را برای چهارشنبه سوری کتک زدند حالا که دارند خودشان مراسم برگزار ميکنند.
خوب اين اتفاقات حرف زدن دربارهی افسانههای قديمي نيستند، همين حالا دارند رخ ميدهند.
ميدانيد وبلاگ نويسي و انتشار نظرات متفاوت با حکومت جمهوری اسلامي در سايتها درست مثل مظاهر ديگر فرهنگيست که از اين طرف فيلترشان ميکنند ملت هم از آن طرف فيلترشکن دارند. از اين طرف کتاب را ممنوع ميکنند از آن طرف ملت زيراکس کتاب را ميخرند. ارگ و تنبک را ممنوع ميکنند مردم همينها را ميبرند توی سينه زني. و تازه که بعد خود حکومت ميبيند دارد از قافله عقب ميافتد و با سرعت دو برابر همه را انجام ميدهد.
وقتي همين آدمي که دستور فيلتر شدن ميدهد خودش وبلاگ نويسي ميکند يعني همين که ده نمکي شلمچه هم ميرود جشنوارهی کن، درست مثل مخلمباف توبه نصوح. درست مثل ابطحي که حالا يادش افتاده که سر صف کلاس اولشان که يک کسي ترانهی آمنه آغاسي را خوانده و کتک خورده، آن کتک زدن خيلي هم منتج به رشد اسلام نشده. خوب ناراحت چه چيزی هستيد؟
از من ميشنويد همين حضرات يک روزی چکمه هم توليد کنند و رايگان ميدهند به مردم، يک جايي هم توی احاديث يک چيزی شبيه به ذوالقرنين برای چکمه پيدا ميکنند که اصولأ اگر تبرج نداشتيم پس منارههای مساجد هم نبودند.
جمهوری اسلامي نمايندهی لايهی متعصب جامعهی ماست، که وجود دارد و نميشود چشممان را به ديدنشان ببنديم. همه جای ديگر دنيا هم هستند منتها زمينهی بروز پيدا نميکنند چون جامعه به اندازهی کافي رشد فکری کرده که به اينها مجال عرض اندام اجتماعي ندهند. و نکتهی از مو نازکترش اين است که دقيقأ آدم بايد متوجه باشد که همهی لايههای جامعه با هم حرکت نميکنند.
آدم وبلاگ نويس و اهل نوشتن غصه نميخورد که حيف که ديگر تلگراف نداريم، خوب که نگاه کند ميبيند استخاره هم اينترنتي شده؟
با وجود اين همه بحثي که بر سر فرهنگها و گفتگوی ميان فرهنگها و تمدنها هست اما گاهي که خوب دقت ميکنيد متوجه ميشويد يک دسته فرهنگهای متفاوت هم هستند که گروههای خاصي از مردم را با هم مرتبط ميکنند. يعني حالا حتمأ لازم نيست آدم اديب و دانشور باشد يا حتي زبان خارجي بلد باشد برای ارتباط با دنيا. برعکس، نوع کار آدمها باعث ميشود يک فرهنگ گفتاری و اجتماعي مشخص آنها را به هم جوش بدهد.
چند روز پيش داشتم از کنار يک محلي که کارهای ساختماني يک پل بزرگ را انجام ميدهند رد ميشدم. يک کمي ايستادم به تماشا کردن کارگرهای ساختماني، بخصوص که داشتند آرماتوربندی ميکردند، که از آن کارهای پدر دربيار است. يک وقتي توی همين آرماتوربندی کار کرده بودم. بعد که داشتم ميرفتم ديدم يک رستوراني آن طرفتر يک تابلو زده برای تبليغ صبحانه.
روی تابلو، که ميبينيد، نوشته شده صبحانه برای آنهايي که کار ساخت و ساز انجام ميدهند يا همين Builders Breakfast.
از آن خانمي که پشت پيشخوان بود پرسيدم توی اين صبحانه چه چيزهاييست؟ گفت شش قطعه نان، يک قوطي کوچک پنير، دو تا تخم مرغ، يک سيب و يک شيشه نوشابه که يا کوکاکولاست يا Powerade. که عکسش را هم ميبينيد.
خوب حالا خودتان مشابهاتش را ميبينيد. آدم سر صبحي به عنوان صبحانه شش تا قطعه نان بخورد با کوکاکولا؟ اصولأ لباس کار ساختماني که پوشيده باشيد زبان هم که بلد نباشيد آنوقت فرقي ندارد که کجای دنيا هستيد، صبحانهتان را يک چيزی ميدهند که تويش نان زياد است، نوشابه هم که هست. متوجه فرهنگ مشترک که هستيد؟
آقای پلنگ صورتي، آقای مريخي محبوب من، و باقي قضايا
همين روزهاست که اينجانب يک جشنوارهی سينمايي کن در همين دانشگاه خودمان برگزار کنم. کاملأ شدنيست چون همهی بازيگران مطرح سينما حضور بهم رساندهاند و چپ و راست هم دارد سوژهی توليد فيلمهای بلند و کوتاه از آسمان ميبارد.
دو نمونهاش را که مال همين امروز هستند مينويسم که بدانيد.
اول اين که اوضاع آزمايشگاه ما همينطور نزده موجب رقص است، حالا اخيرأ يک پايکوبي اساسي هم تويش گير کرده. تازگيها معلوم شده اين همکار سريلانکاييمان اساسأ از توابع مريخ آمده. خبر داريد که خانمها از ونوس آمدهاند، آقايان جميعأ از مريخ، بلکه هم از دورترش؟ حالا اين آقای دکتر سريلانکايي ما خود خود بخشدار يکي از توابع مريخ است چون حتي ما آدمهای معمولي مريخ هم نميتوانيم بفهميم ايشان چه حرفي ميزند. با آقای پلنگ در عرض دو دقيقه نتيجه گرفتيم که همين جنابي که عرض کردم ناگزير بايد اسمش مريخي باشد.
آقای مريخي محبوب من 7 سال ژاپن بوده، قبل از بخشدار شدنش، در نتيجه گواهينامهی رانندگي ژاپن دارد. سيستم رانندگي اينجا و ژاپن هم يک جور است يعني فرمان ماشين سمت راست است. خوب يعني اين مريخي جان مشکلي در رانندگي ندارد و ادارهی صدور گواهينامه هم مشکلي در صدور گواهينامه برای ايشان ندارد.
خوب آدم عاقل ميرود گواهينامه ميگيرد ديگر! آمده به من و پلنگ ميگويد ادارهی راهنمايي و اينها به من گفته که ميتواني گواهينامهی 5 ساله بگيری. گفتيم چه خوب. گفت نه من نميخواهم اين همه طولانيمدتش را بگيرم. گفتيم خوب برو يک ساله بگير. ميگويد خبر نداريد راهي هست که بشود شش ماههاش را گرفت؟ آقای پلنگ گفت چرا حالا شش ماهه؟ مريخي محبوب من اعلام کرد شايد تا آن موقع نرخها ارزان شد. خوشبختانه يک خندهی مليحي هم فرمودند و امکان اين که من و پلنگ از زور خنده بيفتيم روی زمين فراهم شد.
يعني با اين وضعيت ايشان دارد ميزند برای شهرداری پايتخت مريخ. به قول پلنگ، ايشان احتمالأ توی خانهشان خبری از يخچال نيست و در نتيجه هر روز سر و ته اوضاع را با يک يخدان يخ هم ميآورد. نتيجهی نجومياش هم احتمالأ اين است که يک سيارهای فيمابين مريخ و زمين هنوز کشف نشده باقي مانده که به طور دست و پا شکسته ثابت ميکند لااقل ما ممکن است از آنجا آمده باشيم، که فيالواقع دلمان نسوزد. يعني انصافأ ما با ايشان همشهری باشيم خيلي ديگر افتضاح است.
حالا منبعد مراسم پايکوبي در آزمايشگاه با صرف شيريني و شربت در حضور مريخي محبوب من برقرار است، تشريف بياوريد حتمأ.
اين از اين.
امروز عصر هم يک جلوهی ديگری از جشنوارهی کن ارائه شده در همين محل پايکوبي.
عصر يک صدای آژير خفيفي آمد. آقای پلنگ گفت اين صدای چيه؟ گفتم به نظرم موبايل يکي از همين خودمانيها باشد. خوب ايشان خوشبختانه قانع نشد و رفت دنبال صدا. معلوم شد صدا از طبقهی بالاييست و هيچ آدمي هم آنجا نيست.
پلنگ آقا بدو آمد به دفتر نگهباني دانشگاه زنگ زد که زنگ خطر محل نيتروژن مايع دارد صدا ميکند و خودتان را برسانيد اينجا. حالا آدرس را داده به آن طرف، آن آدم آن طرفي از قرار وودی آلن دانشگاه بوده و سر صحنهی فيلم هم بوده. به پلنگ گفته بود اسم شما چيست که بدانيم چه کسي زنگ ميزند؟ حالا آژير هم صدا ميکند. پلنگ هم که دو متر اسم فرانسوی دارد که فقط دو تا حرفش خوانده ميشود. هي ميگويد پلنگ، طرف هم هي عوضي ميگويد کلنگ؟ اين ميگويد پ ل ن گ، باز آن طرف يک دری وری ديگری جواب ميدهد. چهار بار هي آقای پلنگ اسمش را گفت و وودی آلن قسمت نگهباني عوضي نوشت. دست آخر پلنگ آقا گفت اسم من جان اسميت است حالا منبع نيتروژن مايع دارد ميترکد اگر مايليد يک فکری بکنيد.
يک نيم ساعتي طول کشيد تا وودی آلن به داد منبع فوق الذکر رسيد.
به قول پلنگ فقط اين که طبقهی بالايي روی سر آدم خراب بشود ناگزير ميکند آدم را که زنگ بزند هي بگويد پلنگ هي آنها بگويند کلنگ. يعني به فرمودهی ايشان اگر طبقهی پاييني يک بلايي سرش بيايد از آنجا به پايين خراب ميشود و ما بالاييها همينطور معلق ميمانيم توی هوا. حالا خاطرتان که هست که همين آقای پلنگ صورتي مسئول آتش نشاني ساختمان هم هستند که؟
من هي ميگويم اوضاع همينطور نزده موجب رقص است شما باورتان نميشود.